مستقیم به روبرو نگاه میکنم همه جا تاریکه و صدای وزش باد تو درخت های بلند کاج گوشه ای از تنهایی رو پرمیکنه ،درهای پلمپ شده قهوه ای با چهارچوب های آبی و دیوارهای تا نیمه ازسنگ وبقیش سفید آدم رو وادار میکنه که به زمین چشم بدوزه وگاهی تعداد موزائیک ها رو بشمری گاهی با قدم ها روش بازی کنی ،قبلا فکر میکردم با تنهایی راحت کنار میام اما حالا ثانیه ها مثل گذر ساعت طولانی میشه ،رو در و دیوار نگاه میکنم مثل گلگیر کامیون ها هر گوشش یه چیزی نوشته : سلطان غم مادر، چون میگذرد غمی نیست و... ،خودم رو تو شیشه ای که نور لامپ تبدیل به آینش کرده نگاه میکنم یه کلاه که از بس برای سرم تنگه مثل کله قند روی سرم قرار گرفته با یک خودکار و دفترچه که دارم روش مینویسم تو دستام.
تو جیبم یه مقدار نخود و کشمیش ریختم که گاهی خودم رو مشغولش کنم ، تو این سکوت خیلی چیزهای به فکرم میاد اما نمیتونم بهش فکر کنم ! چند قدم به چپ و راست تکیه به دیوار مادر بزرگ تنها که هنوز نتونستم تو ایام عید ببینمش دلم میخواد بازفکر کنم به اولین ... همونی که خاطرش هیچ وقت از یادم نمیره اما شاید حتی به من فکرم نکنه ....... نگاهم به موزائیک های کف میفته و مورچه تنهایی که تو دل شب تو دنیای خودش در حال گذره ...