سلام
مدتی هست که به دلیل رفتن به سربازی نمی توانم وبلاگ رو آپدیت کنم واز این بابت عذرخواهی میکنم الان یک سوغاتی از دوره آموزشی با خودم آوردم و اون یک شعر هست که معمولا هنگام قدم رو رفتن می خونیم و زمانی که تمرین های رژه ، رو تمام می کنیم با بچه ها سرود ای ایران... رو دسته جمعی می خونیم . لازم هست که بگم من در نیروی زمینی ارتش خدمت می کنم و در این شعر شماره مرکز آموزشی رو X قرار میدم ...
از آن روزی که به X رسیدم نازی همدم من
صدای طبل و شیپور رو شنیدم نازی همدم من
به خود گفتم که این طبل نظام است نازی همدم من
دگر شخصی گری بر من حرام است نازی همدم من
گروهبان ها مرا بیچاره کردند نازی همدم من
لباس شخصیم را پاره کردند نازی همدم من
نگهبان در هنگم خدایا نازی همدم من
اسیر دست سرهنگم خدایا نازی همدم من
چکی محکم زده سرهنگ تو گوشم نازی همدم من
خیال کرده که سیگار می فروشم نازی همدم من
الهی خیر نبینی سرگروهبان نازی همدم من
چرا امشب منو کردی نگهبان نازی همدم من
بمیرد آنکه خدمت را بنا کرد نازی همدم من
به ما ظلمی نکرد ؛ به دخترها جفا کرد نازی همدم من
نوشتم نامه ای بر برگ گیلاس نازی همدم من
که خدمت می کنم با کله ای تاس نازی همدم من
نوشتم نامه ای بر سیب زمینی نازی همدم من
شدم سرباز نیروی زمینی نازی همدم من
نوشتم نامه ای بربرگ چایی نازی همدم من
که پا مرغی میرم مادر کجایی؟ نازی همدم من
خوب اینم از شعر؛ قسمت اول شعر رو یکی از بچه ها با صدای بلند میخونه و بقیه در جواب نازی همدم من رو میگن .
تا یادداشت های بعدی خدانگهدار