سه شنبه ساعت 6:15 صبح بود که تو ایستگاه مترو منتظر بودم تا سوار بشم برای اولین باربود تو این ساعت مترو سواری می کردم .اول صبح بود و همه پرانرژی ،همین که درها باز شد عین زندانی که اززندان فرار میکنه با تمام قدرت و سرعت هجوم برده شد به طرف صندلی ها من که کم آوردم به اتفاق یکسری پیرمرد و... سرپا راهی شدیم . توراه بود که به یکسری صحنه های جالب برمیخوردی .اول که حرکت کردیم برنامه رادیو روح و روان آدم رو نوازش میکرد راجع به ورزش بانوان بود خلاصه مجری برنامه که یه خانوم بود با همون حس ورزشکاری خیلی با قدرت صحبت میکرد که مانع ازخواب آلودگی میشد امّا نمیدونم تذکر حراست مترو بود یا چیز دیگه که سکوت رو برقرارکرد.
یه صحنه هست که همیشه من رو به یاد کتاب معارف اسلامی و درس بینش اسلامی تو دانشگاه و دبیرستان میندازه واونم چنگ زدن به ریسمان الهی بود. نعوذ باالله ( درست نوشتم ؟ ) مردم عین همون قضیه ازهر طرف با هر قد وقواره این میله وسط راهرو رو مثل همون ریسمان الهی چنگ میزنن وبه همون صورت یه چرتی میزنن .البته گویا تو عالم بیداری این ریسمان رو از دست میدیم
حالا دیگه تو سه تا ایستگاه رو رد کردیم و دیگه جای تکون خوردن نیست ایستگاه چهارم : یک زوج جوان
مرد : بیا سواربشیم
زن : جا نیست که !
مرد : بیا من بلدم چیکارکنم ( باریکلا)
زن: آخه خطرناکه
مرد(درحالی که پشت به جمعیت وارد میشه ) : به این میگن زورچپونی
صدای زمینه : همهمه + آقا حول نده
خلاصه این وضعیت که یکی کنار پاهای من نشسته بود ویکی دیگه به صورت زورچپونی وارد شده بود ادامه داشت تا به مقصد اول رسیدیم،موقع تعویض خط بود ایستگاه امام خمینی ، موقع سوار شدن همه چیزی رو میشد دید و شنید ، یکی تلویزیون های داخل ایستگاه رو دست کاری میکرد تا اول صبحی روحیه بگیره ،یکی دیگه میگفت آقا تو کیف من شکستنی هست حول ندید تورو به خدا ، یکی دیگه میگفت لاستیکش پنچر شده تا اینکه لحظه موعود فرارسید درها بازشد ،اولش میگفتن آقا صبرکن تا بیان بیرون بعد سوار بشیم 10- 15 ثانیه بیشتر طاقت نیاوردن بعد عین یک موج حمله داخل مترو.تواون حال واوضاع یکی خودش میومد تو دستش بیرون میموند یا لای درگیر میکردو... و در آخرعین خمیر ورز داده شده رسیدم به مقصد نهایی و...
تو فکر این هستم که یه روز از اون صحنه( نعوذ بالله) که یاد و خاطره چنگ به ریسمان الهی رو یادآوری میکنه یه عکس بگیرم