رفتي و آتش زدم من قصه هاي خاطره
رفتي و اشک است مهمان دل پر حسرتم
يک بغل حسرت بمانده در سکوت غربتم
رفتي و گسترده گشته پنجه تاريک درد
رفتي و اين خانه گشته همدم غم هاي سرد
چشم خيس شمعداني پر زبهت بي کسي است
او هنوزم آشناي کوچه دلواپسي است
دل به اميد که بندم که دلم در بند توست؟
دل هنوزم جان فداي آخرين لبخند توست
رفتي و دنيايي مارا زيرو رو کردي عزيز
عشق را در چشم ديگر جستجو کردي عزيز
باورم هرگز نکردي هان تويي دنياي من
عشـــــق را ممنــــــوع کردم بعد تو روياي من
![]()