نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش
مارا به ناز فروشان نیاز نیست
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟!
میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
این دود سیه فام که ازبام وطن خاست
از ماست که بر ماست
وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
ازماست که برماست
جان گر به لب ما رسد،ازغیر ننالیم
ازخویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که ازباد ننالیم
برخاک ببالیم
لیکن چه کنیم،آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شویم! این چه خیالیست
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی که محتاج به لالاست
ازماست که برماست
دیروز بعد از ظهر بود که از شیراز به سمت تهران حرکت کردیم ، همه خوشحال بودند امّا دو ماه بود که هروز با هم بودیم و سختی ها رو همه با هم تحمل کرده بودیم و حالا باید از هم جدا میشدیم. ظاهرا این آخرین روزی بود که بعضی ها رو میشد دید ، حتی بعضی از چیزها که یه روز اعصاب آدم رو به هم می ریخت امروز ندیدنش هم یه جورایی باعث دلتنگی میشه . گذشت امّا کل این دو ماه با سختی و اظطراب گذشت از دو یا سه روز بعد اینکه ما وارد پادگان شدیم پاسداری ، نگهبانی و گشتی شروع شد ، پاسداری که سخترینش بود چون تو بیست و چهار ساعت تنها دو ساعت رو میتونستی بخوابی تازه اگر پشه ها اجازه میدادن وبعدش گشتی بود که باید مواظب این بودی که نکنه فشنگ های تحویلی مشکل داشته باشه و فردا موقع تحویل دادن مقصر بشی به جزء این دو مورد درسهایی بود که باید میخوندیم و امتحان میدادیم و هشدار دائم که اگر میانگین نمره ها از شصد وشش پائین تر باشه گروهبان میشید و...قضا های افتضاح و کم برای نمونه روزی که مرغ بود شاید باورنکنید اما یک مرغ برای هجده نفر هم دیدیم ،خلاصه با تمام سختی ها گذشت و فقط خاطراتش باقی میمونه با چند تا عکس و مهم تر از همه تجربیاتش حالا باید صبر کنم تا هفده تیر تا امریه رو بگیرم و بالاخره مشخص بشه کجا باید برم. امیدوارم همه بچه ها ادامه سربازیشون رو جایی بیفتن که دوست دارند